شمس الدين محمد كوسج

217

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

ازين بتر « 1 » اندر جهان ننگ نيست * همانا شما را دل « 2 » جنگ نيست سپهدار برزو مر او را بديد * كز آن‌سان به نزديك دستان « 3 » كشيد بزد دست و « 4 » برداشت گرز گران * به دستان چنين گفت كاى پهلوان بدين رزم خسته مكن خويشتن * نگه كن بدين جاى آهنگ من بگفت اين و باره به كردار باد * برانگيخت و « 5 » لب را به نفرين گشاد چو زال آن‌چنان ديد از آن « 6 » نره‌شير * پس او همى تاخت گرد دلير چو آمد به نزديك افراسياب * خروشان و جوشان چو درياى آب سبك تيغ تيز از ميان بركشيد * تو گفتى كه گردون بخواهد كشيد درفش جهاندار پور پشنگ * به يك زخم دو نيمه « 7 » كردش نهنگ ز تركان همى پيل بستاد « 8 » و تخت * بيامد بر زال پيروز « 9 » بخت سپهدار هومان ز كينه چو شير * بيامد پس نامدار دلير كه گيرد درفش سپهدار باز * همان پيل با تخت از آن « 10 » سرفراز برآشفت برزو از آن كينه‌ور * به دستان چنين گفت كاى پرهنر تو اين‌ها از ايدر « 11 » ببر شادمان * به نزد فرامرز و ايرانيان درفش سپهدار و پيل سفيد * بياورد تازان دلى « 12 » پراميد فرامرز چون ديد او را ز دور * برانگيخت باره سرافراز پور بيامد به نزديك دستان سام * به دو گفت دستان بجنبان لگام بيامد فرامرز چون باد تيز * سرى « 13 » پر ز كينه دلى « 14 » پرستيز

--> ( 1 ) . ن : پير ؛ س : بدتر . ( 2 ) . س : دل از . ( 3 ) . س : ايشان . ( 4 ) . ك ، ن : « و » . ( 5 ) . ن ، س : « و » . ( 6 ) . ن ، س : كان . ( 7 ) . ن : دو نيم ؛ س : دو نيم كرده . ( 8 ) . ن ، س : بگرفت . ( 9 ) . ن ، س : فيروز . ( 10 ) . ك : آن . ( 11 ) . ن : اين در . ( 12 ) . ن ، س : دل . ( 13 ) . ك ، ن : سر . ( 14 ) . ن : دل .